یکشنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۹

بهاریه

باز هم دلتنگ بهارم هر چند به تقویم نیاکان نزدیک است بهار ولی در دلم چنان دور می نماید که با منش هیچ نزدیکی نیست.
برای بهار دلتنگم که سبز باشد و زنده باشد که نیست.که سرخ گشت و حالا سیاه است و مقلب القلوب می ازاردم که بی مسما شده هر هجای کلامش
برای بهار دلتنگم که همه بند است و گره
برای سبزه خون گریه میکنم که سرهای سبز بر دارند و هزاره هاست که سینه ها سرخند
برای بهار که نیامده دلتنگم که سفره ها خالیست و کفتارها هم گرسنه از این خوان باز میروند/
برای بهار گریه میکنم که گیسوانش همه حلقه دار گشته و ش در خاک خفته/
برای بهار دلتنگم که دلش تنگ بهار است./
و دلم تنگ شده اما امیدم در دل زنده

پنجشنبه، دی ۱۶، ۱۳۸۹

با هر کلمه سلانه سلانه میروم و می اندیشم:
فرجام را
که بودنت همه بودنم است
با هر نگاه ,گله مند به خود میگویم:
نکند که تمام شود
که تمامی من شده ای
به هر صوت کلامت,که ناز ناز گوشم را نوازش میدهد می گوشم.
و میخواهم که نگهبان صدایت باشم
که گرانبهاست صدایت
شتاب موسیقی زیستنت در من سرودیست که نغمه باشندگی را زمزمه میکند
که با من بودن برای من, با تو بودن است

یکشنبه، آبان ۳۰، ۱۳۸۹

کبریت


کلمات را میپزم و باز چراغی می افزایم بر همه خاموشیها و همچنان تاریک است
میگفت چراغ رابطه تاریک است
و همچنان هم خاموش است برای رابطه که مالامال است از بی نوری محض
از فراسوی همه تواتر لحظات می پایم که فرا برسد رعد و برقی
که شاید نوری شود در این همه ظلمت
باز نور نیست و سرد است و باز هم دیگر توان کبریت های نفروخته فقط جرقه ای است که تلاءلو بی رنگ صورتت را باز مینماید

دوشنبه، آبان ۰۳، ۱۳۸۹

پائیز بر من میگذراند

تابستان هر روز دورتر میشودو

هی دورتر که پاییز میشود و شده

و

چرا نمناک نمیشود

آسمان که دور میشوند ابرها و آوار میشود همه بادهای این فصل بر صورتم و یخ میکند

به زور میخندم به برگهای رقصان درختان

که له میشوند با صدای عجبتر از رنگ عوض کردن هر ساله شان

گلایه نمیکنم که پاییز است و برای من که هنوز کودکی میکنم و

, روزگار مهر میتازاند لشکر خاطرات روزهای نخستین را که شناختم تو و تو را

که رها می کردم خودم را وخودت در شوخ و شنگی زنگهای تفریح را

و باد میوزید

,میشد بگریم دوری از خانه را که مادر نبود در کلاس و پاییز بود و همچنان هست که کلاغ دارد این

اسمان همانطور که همه جا دارد

اما دیگر این پاییز تو را و تو را و همه تو ها را ندارد تا در باد بجنبانیم پاهای در گشاد کفشهایمان برای رفتن به خانه

این پاییز تو را و تو را و همه تو ها را ندارد تا دل ببندم کودکانه به اسم روی پیرهنت که هنوز نخوانده بودمش

این پاییز تو را و تو را و همه تو ها را ندارد تا راه کج کنم به سمت خانه ات

دیگر این پاییزها و همه پاییزهای در راه ندارند تو را و تو را و همه تو ها را

تا دلتنگ شوم برای فردا و کلاس معلمی که چون تو وتو وهمه تو ها همکلاسم میشدید

دیگر پاییز ندارد تو و تو و همه تو ها را و چنان کوچک میشود سینه ام که همه طاقت فریادش میشکند در بغضی نهان به اشکهای عصرانه

دیگر فقط این پاییز است که هی نزدیکی اش و نزدیکی گذرش بر من روزگار را میگذراند

دوشنبه، مهر ۰۵، ۱۳۸۹

ساعاتی که برایم زود گذشت.میشناختمش و میشناخت مرا پیش از اینکه همدیگر را لحظه ای دیده باشیم.
خودش بود.همانگونه که در پندار من بود وهماگونه که در پندارش بودم
فرو می رفتیم در عمق کلمات
کاویدمش با هر کلمه و عجیب که خودش بود.
پویلیی دود سیگار تا همه ذهنم میدوید و چه شیرین بود سیگار,
و واژه ها در کشاکش با تارهای صوتی چه خوب میکشند ادم را به درک همه تراوشات ذهن متلاطم
دیری بود که حس آشنایی یک آشنا برایم غریبه بود.آنقدر دور شده بود برایم آن حس که انگار هیچ وقتی به تجربه اش لختی نگذرانده بودم.
دقایق زود میگذشت و حضور مهربانانه مادر دوست داشتنی این دوست تا دیروز از راه دور در جایی که خانه میخوانندش مرا در میان گرفت چونان چنبره ای از مادرپرستی همیشه همراه من و شرم حضور.
چه باید میکردم که سرعت لحظات بر من پیشی میگرفت و تنها به پایان دیداری رساند که چون یک تک آهنگ دلنشین به پایان میرسید,اما حیف که زمان برگشت نمیشناسد

دوشنبه، بهمن ۰۵، ۱۳۸۸

عقده های فروخورده
داده های نستانده,آتشهایی نهفته به خاکسترند
همه راهی که گشودیم نکند که بن بست است آنجا که کلام را پاسخی جز گلوله نیست

سه‌شنبه، آبان ۱۹، ۱۳۸۸

کرختی لحظات بسیار بدسپری شده مدتها از نوشتن مرا بازداشت.ظاهرا که ما هم بازداشت موقت شدیم به همه طول عمرمان در زندان تاریک ایران.سرتان را درد نیاورم دوستان.
هنوز دستم از نوشتن سرباز میزند.چنان غصه ها بسیار شد و انقدر دیدم و شنیدم که یاران رفتند.به گوشه زندان و گورستان.انقدر فشرده سینه ام چون به نظاره نشستم ویرانی همه بنای انسانیت و اخلاق را.
هر روز که بیدارمیشوم از چند ساعت خواب و کابوس میگویم باز هم روز شکنجه,روز حرمان و روز ننگ آور دیگری بر تارک انسان ایرانی.
راستی چه شد و چه کردیم که اینگونه عرصه بر ما تنگ شده.همه که کار دشمن نبوده.همه که جنایت جلاد نبوده,تمام که از قساوت و افزون طلبی حاکمان نبوده.قسمت اعظمی هم برای من و تو به حساب گذاشته اند تا روزی که به حسابمان برسند نسلهای اینده
اری که از ماست انچه برماست.اما این بار به گمانم برای ماندن آمده ایم و برای نرفتن.
هدفمان تغییر کهنگی ها وبیرون ریختن غبارهاست.
کاش گامهای همه سبز میشد تا انتهای سنگفرش تاریخمان.کاش که اینبار بتوانیم

پنجشنبه، اسفند ۱۶، ۱۳۸۶

خبرهای زود کهنه شده


و باز هم قصه تکراری بازداشت ,گرفتاری,زندان و شکنجه
شنیدن گزارش و اخبار مبتنی عزم راسخ انکارکنندگان وجود ما برای محو انچه خود انگاشته اند
دیدن به مسلخ رفتن دسته دسته مثل من و توها
این ها همه و بیشتر از آن نیز در جلوی چشم من و تو رژه میروند و لگدکوب میکنند هر چه که مانده را
می بینیم و میشنویم
آه میکشیم و حسرت میخوریم
و دیگر هیچ.
باز هم پیله های تنهایی و خودتنها انگاریهایی که حاصلش تنها واگرایی تخیلی فردمحور است.
هنوز هم به درستی نمیخواهم دلیل این همه برخورد و در کنار ان انکار و نوعی شترمرغ صفتی بیمارگونه مدعیان اخلاق و سردمداران سلامت اجتماعی را با جماعتی که ازارش به کسی نرسیده درک کنم.
برای

چهارشنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۸۶

گفتار کبود

کرنشهای تک انگارانه
زمان هایی مرده بر جانب کویر
خاک مرده ای که هیچ چیزش از ان تونیست
حتی گور تو نیست
شمایل بی تدبیری آدمی آویخته بر خرگاه آتیه اش
کوچکی گذرگاه پرزینت مرگ دقایقی را نصیب تو میکند به تیرگی همه عمر
تمامی جسارت تو به خود اویختنی موهوم است در گستره فریاد بی کسی
و
نقشی از درود و رحمت که پایانی جز هیچ ندارد
ای پندار شوم تلخکامی ات را به من ده که کامم دیگر طاقت شهد بقا را ندارد

دوشنبه، اسفند ۲۸، ۱۳۸۵

در آستانه یک سال جدید


کلیشه ای خواهد بود اگر بگویم یک سال گذشت و حالا در آستانه سال دیگری هستیم.
ولی آیا غیر از این نیز هست؟
میتواند امشب و فردا زمانی باشد برای یادآوری همه روزهایی گذشته
میتواند مرور آنچه کرده ایم و انچه نکرده ایم باشد
میشود گفت و شنید
میشود دید و خواست
اصلا دست به دعا برداشت و خواست آنچه را نیست تا بشود هر چه ممکن الوجود است
شاید همراه شدن با گذشت بیهوده زمان خودساخته مرهمی باشد بر همه ناشده ها
بهتر نیست بجای گفتن همه این دردنامه ها یک ملودی زیبا برایتان بخوانم,حاجی فیروزی در لباس سیاهتر از شب شوم
کسی ممکن است بگوید شعری بگو
گل و بلبل را ستایش کن
نغمه قمریان و سبزی دشت و صحرا و چمن را به یاد آر
کاش میشد
کاش فارغ از همه این سئوالها و جوابهای مزخرف دور ریختنی لحظه ای طعم گس میوه آدم ناخورده در دهان مزه از یادبرده ام تداعی میشد.
آری کاش میتوانستم بروم به سرعت هر ستاره دنباله داری تا سوختنم در اسمان لبخند کودکی را بر لب آرایش کند.
صبحها لکه شبنمی میشدم بر نرمی برگی تا شاید خنک شود در ابتدای آفتاب صبحگاهی
من هم موج شادی ولوله کنندگان در هر حماقت دسته جمعی را خوش دارم
اما دیگر نه امشب
ای نه روز و نه شب به دنیا امده
ای پیچیده در لفافه کلمات بدهضم
تو نیز خوش خوشک سال جدید برایت وسوسه برانگیز است و گرنه انگشتان نازنینت را خسته نوشتن خزعبلات عیدانه نمیکردی

چهارشنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۸۵

امروز

برای فردا
برای فردا روزی مثل امروز
به هر ایینه غبار بسته متوسل شدن
در پی تمام آرزوها با چهار دست و پا جست وخیز میکنیم
چشم بر هم زده و باز خیال میکنیم
خیال یک نوع خوشی همه کس گیر فزاینده
وحشت امدن فردا ترا میبلعد در تمنای هر انچه که نیست و تو میخواهی
کاشکی فزون میشد طراوت شبنم اشکی که بر گونه های خوشی از یادبرده ام می غلطد

یکشنبه، دی ۱۰، ۱۳۸۵


عید قربان !
کریسمس؟!
اعدام صدام
قطعنامه
غرق شدن کشتی توی جاوه
رقص عربی در حضور رییس میراث فرهنگی...............
اوه
چقدر بده هر روز توی کافی نت باشی
همه اخبار هم بهت برسه!
اما فقط خبر توست که نمیاد
نه خبر مرگت
که خبر اومدنت
به کام من فقط تو شیرینی

شنبه، مهر ۰۸، ۱۳۸۵

در گنداب ایمان

ایمان من
سنگواره ای تکه تکه
چونان سرودی بر کاغذی موریانه خورده
هر کلمه اش سودایی گزاف و برباد
من مانده و معرفتی به گنداب فرو غلتیده٬که تو را میطلبد ای آتش

شنبه، اسفند ۲۷، ۱۳۸۴

اكبر آزاد شد
مرد به تمام عيار
او نماد ايستادگي در برابر خودكامگيست
اكبر همه صداي ملتي است كه سالها يوغ استبداد . استحمار را بر گردن خويش حمل ميكند
گاهي بايد گفت ما استحقاق او را نداريم
ولي او فرزند آزاديخواهيست
ارزوي سلامتي براي او مانند طلب سلامتي براي خودم است
هر چند كه بيشتر همه ما نشستيم و نظاره كرديم و لي حالا خوشحاليم
تا چه پيش آيد

جمعه، بهمن ۲۸، ۱۳۸۴

سلام به همه دوستان
سلام به همه از جايي دور از همه چيز
از كنار گاهي در گستره خدمت
سلام سربازي مجبور به فرو رفتن تا اعماق رخوت
سلام يك همجنسگراي سرباز به شما همجنسگرايان پا در راه اينده
امروز يك روز مرخسي
دل من گرفته از هر چه كه پيش مي ايد
اري هر انچه كه خواهد امد جز انكه تسكيني بر دل ريش من باشد
ولي چرا
چرا هميشه دلم گرفته از انچه امده و تنگ براي نيامده
با كه اين حديث را واگويه كنم
ولي در خدمت ظواهر همجنسگرايانه هم زياده
شايد ..
شايد هم نه

یکشنبه، دی ۱۸، ۱۳۸۴

دیروز هم روزی بود مثل همه روزها
فقط با یه تفاوت که مثل روزهای پیش نبود
تفاوتی به اندازه دوسال زندگی احمقانه
من دیروز اولین روز خدمتم زیر پرچم بود
راستی که موهبتیست الهی این خدمت سربازی
دوسال عمرت را در کنار بقیه روزهایی که تلف کردی باز هم به باد میدهی
برخوردهای خشن ابلهانه وغیرضرور
لاکن ما هم به خدمت رفتیم.
دوستان ما دعا کنند.
فعلا تا پایان آموزشی خداحافظ همه باشد

شنبه، آذر ۰۵، ۱۳۸۴

مادر

مادر اي مادر خوب
اين چه روحيست عظيم؟
وين چه عشققي است بزرگ؟
كه پس از مرگ نگيري آرام؟
تن بي جان تو در سينه خاك
به نهالي كه در اين غمكده تنها ماندست
باز جان ميبخشد!



در كمال تاسف با خبر شدم ه دوست عزيز و قديميمون حميد پرنيان داغدارمرگ مادر شدن
شعر سرو سروده فريدون مشيري به خاطرم رسيد
اما كي ميدونه مادر كيه
سنگ صبوره
مسئول تربيته
و يا خيلي چيزهاي ديگه
بايد بگم مادر در همون كلمه چهارحرفي خاصه ميشه و بعد تا ابديت بسط پيدا ميكنه
مادر
گوياي همه چيزه
بله
فقط مادر گوياي نام مادره
به دوست و يار همشگيمون تسليت ميگيم وبراش از خدا طلب صبر ميكنيم.

یکشنبه، مهر ۲۴، ۱۳۸۴

پسری بر لبه کوتاه دیوار راه میرود
با کفشهایی بزرگتر از پاهایش
کمی آنطرفتر
دور نیست
پشت همین دیوار ردیف به ردیف
همه یکسان.
آره همه پازلها مثل همن
اینم یه پازله
منتها هنوز تموم نشده
بعضی قطعه های پازل کم یا بیشتر از کمی با بقیه فرق میکنن
می بینی؟
همه کنار هم
این پازل سرنوشته
ما هر کدوم یه قطعه پازل داریم
کی نوبت کی میشه

سه‌شنبه، شهریور ۲۹، ۱۳۸۴

شاید برای من وتو آخرین زمان باشد
اخرین زمانی که بتوانی لب بر لب من نهی
آخرین زمان پیش از اینکه بوسه بر خاکم گذاشته باشی
شاید اخرین زمان باشد برای همه من و تو های دیگر
برای همه چشمهای خیره و به انتظار هم
نگاه کن!
پشت سرت را میگوییم
اگر میتوانی ببین
به پهنای همه تاریخ امتداد نگاه ها گسترده است
به بلندای همه چوبه های دار
در سرخی همه خونهای بر زمین ریخته شده
در فریاد همه به انتظار یاری نشستگان
و در خیال همه ی به گوشه امنی خزیدگان
اینک نیز شاید برای من وتو اخرین زمان است همانگونه که برای همه بود

چهارشنبه، شهریور ۱۶، ۱۳۸۴

همجنسگرایی
همجنس خواهی و بیشتر
هر روز وهر ساعت ذهن منو مشغول کرده
انگار داره همه نیروی تحلیل میبره
هجوم چراها داره مغزم رو مثل خوره میخوره
بابام میگه وقتی بچه بودی هم مدام سئوال میکردی چرا
ولی آخه چرا
راستی جوابی هم هست
گاهی به ذهنم میرسه که قرار نیست همیشه همه سئوالها جواب داشته باشه.
اصلا سئوال واسه اینه که یه جایی جواب نبوده یا شایدم یه جوابی بوده که حالا سئوال دیگه ای ایجاد میکنه
شاید بشه گفت بزرگترین سئوال خداست که گویا بزرگترین و کاملترین جواب هم هست
حالا من از تو سئوال میکنم
چرا