پنجشنبه، اسفند ۱۶، ۱۳۸۶

خبرهای زود کهنه شده


و باز هم قصه تکراری بازداشت ,گرفتاری,زندان و شکنجه
شنیدن گزارش و اخبار مبتنی عزم راسخ انکارکنندگان وجود ما برای محو انچه خود انگاشته اند
دیدن به مسلخ رفتن دسته دسته مثل من و توها
این ها همه و بیشتر از آن نیز در جلوی چشم من و تو رژه میروند و لگدکوب میکنند هر چه که مانده را
می بینیم و میشنویم
آه میکشیم و حسرت میخوریم
و دیگر هیچ.
باز هم پیله های تنهایی و خودتنها انگاریهایی که حاصلش تنها واگرایی تخیلی فردمحور است.
هنوز هم به درستی نمیخواهم دلیل این همه برخورد و در کنار ان انکار و نوعی شترمرغ صفتی بیمارگونه مدعیان اخلاق و سردمداران سلامت اجتماعی را با جماعتی که ازارش به کسی نرسیده درک کنم.
برای

چهارشنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۸۶

گفتار کبود

کرنشهای تک انگارانه
زمان هایی مرده بر جانب کویر
خاک مرده ای که هیچ چیزش از ان تونیست
حتی گور تو نیست
شمایل بی تدبیری آدمی آویخته بر خرگاه آتیه اش
کوچکی گذرگاه پرزینت مرگ دقایقی را نصیب تو میکند به تیرگی همه عمر
تمامی جسارت تو به خود اویختنی موهوم است در گستره فریاد بی کسی
و
نقشی از درود و رحمت که پایانی جز هیچ ندارد
ای پندار شوم تلخکامی ات را به من ده که کامم دیگر طاقت شهد بقا را ندارد

دوشنبه، اسفند ۲۸، ۱۳۸۵

در آستانه یک سال جدید


کلیشه ای خواهد بود اگر بگویم یک سال گذشت و حالا در آستانه سال دیگری هستیم.
ولی آیا غیر از این نیز هست؟
میتواند امشب و فردا زمانی باشد برای یادآوری همه روزهایی گذشته
میتواند مرور آنچه کرده ایم و انچه نکرده ایم باشد
میشود گفت و شنید
میشود دید و خواست
اصلا دست به دعا برداشت و خواست آنچه را نیست تا بشود هر چه ممکن الوجود است
شاید همراه شدن با گذشت بیهوده زمان خودساخته مرهمی باشد بر همه ناشده ها
بهتر نیست بجای گفتن همه این دردنامه ها یک ملودی زیبا برایتان بخوانم,حاجی فیروزی در لباس سیاهتر از شب شوم
کسی ممکن است بگوید شعری بگو
گل و بلبل را ستایش کن
نغمه قمریان و سبزی دشت و صحرا و چمن را به یاد آر
کاش میشد
کاش فارغ از همه این سئوالها و جوابهای مزخرف دور ریختنی لحظه ای طعم گس میوه آدم ناخورده در دهان مزه از یادبرده ام تداعی میشد.
آری کاش میتوانستم بروم به سرعت هر ستاره دنباله داری تا سوختنم در اسمان لبخند کودکی را بر لب آرایش کند.
صبحها لکه شبنمی میشدم بر نرمی برگی تا شاید خنک شود در ابتدای آفتاب صبحگاهی
من هم موج شادی ولوله کنندگان در هر حماقت دسته جمعی را خوش دارم
اما دیگر نه امشب
ای نه روز و نه شب به دنیا امده
ای پیچیده در لفافه کلمات بدهضم
تو نیز خوش خوشک سال جدید برایت وسوسه برانگیز است و گرنه انگشتان نازنینت را خسته نوشتن خزعبلات عیدانه نمیکردی

چهارشنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۸۵

امروز

برای فردا
برای فردا روزی مثل امروز
به هر ایینه غبار بسته متوسل شدن
در پی تمام آرزوها با چهار دست و پا جست وخیز میکنیم
چشم بر هم زده و باز خیال میکنیم
خیال یک نوع خوشی همه کس گیر فزاینده
وحشت امدن فردا ترا میبلعد در تمنای هر انچه که نیست و تو میخواهی
کاشکی فزون میشد طراوت شبنم اشکی که بر گونه های خوشی از یادبرده ام می غلطد

یکشنبه، دی ۱۰، ۱۳۸۵


عید قربان !
کریسمس؟!
اعدام صدام
قطعنامه
غرق شدن کشتی توی جاوه
رقص عربی در حضور رییس میراث فرهنگی...............
اوه
چقدر بده هر روز توی کافی نت باشی
همه اخبار هم بهت برسه!
اما فقط خبر توست که نمیاد
نه خبر مرگت
که خبر اومدنت
به کام من فقط تو شیرینی

شنبه، مهر ۰۸، ۱۳۸۵

در گنداب ایمان

ایمان من
سنگواره ای تکه تکه
چونان سرودی بر کاغذی موریانه خورده
هر کلمه اش سودایی گزاف و برباد
من مانده و معرفتی به گنداب فرو غلتیده٬که تو را میطلبد ای آتش

شنبه، اسفند ۲۷، ۱۳۸۴

اكبر آزاد شد
مرد به تمام عيار
او نماد ايستادگي در برابر خودكامگيست
اكبر همه صداي ملتي است كه سالها يوغ استبداد . استحمار را بر گردن خويش حمل ميكند
گاهي بايد گفت ما استحقاق او را نداريم
ولي او فرزند آزاديخواهيست
ارزوي سلامتي براي او مانند طلب سلامتي براي خودم است
هر چند كه بيشتر همه ما نشستيم و نظاره كرديم و لي حالا خوشحاليم
تا چه پيش آيد

جمعه، بهمن ۲۸، ۱۳۸۴

سلام به همه دوستان
سلام به همه از جايي دور از همه چيز
از كنار گاهي در گستره خدمت
سلام سربازي مجبور به فرو رفتن تا اعماق رخوت
سلام يك همجنسگراي سرباز به شما همجنسگرايان پا در راه اينده
امروز يك روز مرخسي
دل من گرفته از هر چه كه پيش مي ايد
اري هر انچه كه خواهد امد جز انكه تسكيني بر دل ريش من باشد
ولي چرا
چرا هميشه دلم گرفته از انچه امده و تنگ براي نيامده
با كه اين حديث را واگويه كنم
ولي در خدمت ظواهر همجنسگرايانه هم زياده
شايد ..
شايد هم نه

یکشنبه، دی ۱۸، ۱۳۸۴

دیروز هم روزی بود مثل همه روزها
فقط با یه تفاوت که مثل روزهای پیش نبود
تفاوتی به اندازه دوسال زندگی احمقانه
من دیروز اولین روز خدمتم زیر پرچم بود
راستی که موهبتیست الهی این خدمت سربازی
دوسال عمرت را در کنار بقیه روزهایی که تلف کردی باز هم به باد میدهی
برخوردهای خشن ابلهانه وغیرضرور
لاکن ما هم به خدمت رفتیم.
دوستان ما دعا کنند.
فعلا تا پایان آموزشی خداحافظ همه باشد

شنبه، آذر ۰۵، ۱۳۸۴

مادر

مادر اي مادر خوب
اين چه روحيست عظيم؟
وين چه عشققي است بزرگ؟
كه پس از مرگ نگيري آرام؟
تن بي جان تو در سينه خاك
به نهالي كه در اين غمكده تنها ماندست
باز جان ميبخشد!



در كمال تاسف با خبر شدم ه دوست عزيز و قديميمون حميد پرنيان داغدارمرگ مادر شدن
شعر سرو سروده فريدون مشيري به خاطرم رسيد
اما كي ميدونه مادر كيه
سنگ صبوره
مسئول تربيته
و يا خيلي چيزهاي ديگه
بايد بگم مادر در همون كلمه چهارحرفي خاصه ميشه و بعد تا ابديت بسط پيدا ميكنه
مادر
گوياي همه چيزه
بله
فقط مادر گوياي نام مادره
به دوست و يار همشگيمون تسليت ميگيم وبراش از خدا طلب صبر ميكنيم.

یکشنبه، مهر ۲۴، ۱۳۸۴

پسری بر لبه کوتاه دیوار راه میرود
با کفشهایی بزرگتر از پاهایش
کمی آنطرفتر
دور نیست
پشت همین دیوار ردیف به ردیف
همه یکسان.
آره همه پازلها مثل همن
اینم یه پازله
منتها هنوز تموم نشده
بعضی قطعه های پازل کم یا بیشتر از کمی با بقیه فرق میکنن
می بینی؟
همه کنار هم
این پازل سرنوشته
ما هر کدوم یه قطعه پازل داریم
کی نوبت کی میشه

سه‌شنبه، شهریور ۲۹، ۱۳۸۴

شاید برای من وتو آخرین زمان باشد
اخرین زمانی که بتوانی لب بر لب من نهی
آخرین زمان پیش از اینکه بوسه بر خاکم گذاشته باشی
شاید اخرین زمان باشد برای همه من و تو های دیگر
برای همه چشمهای خیره و به انتظار هم
نگاه کن!
پشت سرت را میگوییم
اگر میتوانی ببین
به پهنای همه تاریخ امتداد نگاه ها گسترده است
به بلندای همه چوبه های دار
در سرخی همه خونهای بر زمین ریخته شده
در فریاد همه به انتظار یاری نشستگان
و در خیال همه ی به گوشه امنی خزیدگان
اینک نیز شاید برای من وتو اخرین زمان است همانگونه که برای همه بود

چهارشنبه، شهریور ۱۶، ۱۳۸۴

همجنسگرایی
همجنس خواهی و بیشتر
هر روز وهر ساعت ذهن منو مشغول کرده
انگار داره همه نیروی تحلیل میبره
هجوم چراها داره مغزم رو مثل خوره میخوره
بابام میگه وقتی بچه بودی هم مدام سئوال میکردی چرا
ولی آخه چرا
راستی جوابی هم هست
گاهی به ذهنم میرسه که قرار نیست همیشه همه سئوالها جواب داشته باشه.
اصلا سئوال واسه اینه که یه جایی جواب نبوده یا شایدم یه جوابی بوده که حالا سئوال دیگه ای ایجاد میکنه
شاید بشه گفت بزرگترین سئوال خداست که گویا بزرگترین و کاملترین جواب هم هست
حالا من از تو سئوال میکنم
چرا

دوشنبه، شهریور ۰۷، ۱۳۸۴

چهارشنبه، مرداد ۲۶، ۱۳۸۴

گاهی میشه شیشه ماشین رو بالا میکشی صدایی از بیرون نمیاد
گاهی در و پنجره رو میبندی صدا نمیاد
تازه پرده ها رو هم میکشی چیزی نمیبینی
گاهی کر میشی کور میشی
اما مگه اون چیزها از بین رفتن
نه هنوز اون بیرون صدا هست
چیزی واسه دیده شدن هم هست
آخه اون که لال شده هیچ کلامی و نظری نداره؟

جمعه، تیر ۱۷، ۱۳۸۴

تا کجا باید به خون غرقه شدن

تا کجا باید به خون غرقه شدن
تا کی به زیر شلاق تحمل کردن و دم برنیاوردن
چشمانم دیگر اشکی هم برای گریستن ندارد
مگر قلب کوچکم تا کجا طاقت غم و غصه را دارد
دل شکسته ام
پر شکسته و آواره
به ظاهر نفس میکشم
هر نفس به جای ممد حیات زهر است در کام من و چون براید نه مفرح ذات که آتش بر دلم میزند
سنگین و بی شوق
بی اندکی فراموشی
من هنوز هم روز نکبت را از یاد نبرده ام
من و خیل سوختگان و زخم بر دل داران
روز عیان شدن ددان
وحشیان خون اشام در لباس خلیفه الهی
به نام خدا جامهای رنگین خون پی در پی و به سلامتی شیطان سر کشیده شدند و میشوند
من هنوز به تو شک دارم خدای عدل و رحمت
به اینجا بودن و انجا بودنت
به جایی بودنت هم شک دارم
چگونه عرش تو نلرزید
چگونه خاک بر سر ملائک نریختی
چگونه جهنمت شعله ای نیفروخت
اینگونه است؟
وای بر من
وای بر ما
وای بر شما
اگر از شرم در زمین فرو رویم عجبی نیست
دیر نیست روزی که عطش یک کلام کام تشنه آزادی ما پر از آتش نکند

دوشنبه، تیر ۱۳، ۱۳۸۴

گاهی نمیتوان سخن گفت
فقط نگاه
نگاه به چرخش یک قاصدک در حجم خالی یک خیال
دیگر چه کنم که نکرده ام
حالا بی خاطره از آنچه گذشت گوشم باتوست
راستی
فکر میکنی یادم میرود
بهتر آنکه خودم این را هم فراموش کنم

جمعه، تیر ۱۰، ۱۳۸۴

اسمان شاید ابی باشد
اصلا آبی یعنی چه
مگر فرقی دارد
الان آسمان ابریست
اما خورشید که هست
ایا هست؟
تو دیده ای خورشید را میگویم
من گاه گاهی خوابش را میبینم.
اما لرزه هنوز بر اندامم خوش رقصی میکند

سه‌شنبه، خرداد ۱۷، ۱۳۸۴

ساقی مغضوب

بغض صدای من
ارام نگاه تو
من خود کلافه از خودم
رهوار دلسپرده با توام
من خود شدم بیخود شدم انگه که اندر شد شدم
ای ساقی مغضوب
این یک پیاله را
تا انتها
تا آخر سحر
با من بنوش
اینک به اتشم
سوزم به اخگرت
ترسم ز عاقبت چون یابم عافیت
ساقی سخن بگو
میخوارگی بس است
من خود دگر میم
با من سخن بگو
از روز اخرین از بوسه نهان
در واپسین امید
من شاهد غمم
چون در پی اندرم ناید نفیر شوق
خوانم سرود اشک
ناله
اری گواه من